تبليغاتX
برای دلخوشی

برای دلخوشی

بگذار انسان ساده ترین دروغهای خوب را باور کند

سلام

نبودم ... حالا هستم ...

امتداد نگاهت آغاز زندگیست و آغاز زندگی مفهوم پاک مهربانی و عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت   توسط مریم  | 

سکوت

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من


برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم.

گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد


از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد


می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد


چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟

از پای منشین
 آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری



پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
 استواری امن زمین را زیر پای خویش

پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه



هر مرگ اشارتی است
به حیاتی دیگر



این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
و به تو
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید



جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من



در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است



بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت



به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم
و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود



پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
فریاد می کشم که ترکم گفتند
چرا از خود نمی پرسم
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟
آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود



بی اعتمادی دری است
خودستایی چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه هایش تنفس می کنیم



تو و من
توان آن را یافتیم تا بر گشاییم
تا خود را بگشاییم



بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست
راهی به جز اینم نیست



سکوت سرشار از ناگفته هاست
 
 مارگوت بيکل
 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت   توسط مریم  | 

هر روز که از خواب بیدار میشم هر شب که به خواب میرم . هر وقت قدم میزنم . هر وقت زیباییها رو میبینم . هر وقت صدای تو رو که قلبم رو میلرزونه میشنوم .هر وقت توی خواب میبوسمت... خدا رو شکر میکنم  که به قلبم عشقی بخشید که در کنارش با همه سختی ها احساس امنیت و آرامش میکنم .وقتی کنارمی زندگی هر لحظه اش مثل یک معجزه میمونه. ای کاش روزمرگیها ما رو از هم دور نکنه . ای کاش هر روز  مثل روز اول آشناییمون باشه.پر از شوق پر از خواستن  پر از امید....
بهش  اس ام اس دادم دوست دارم  تو دنیای منی. خوبی؟
جواب داد خوبم تو  خوفی؟
انتظار داشتم یک کمی رمانتیکتر جوابمو بده . گذاشتم به حساب اینکه سرکاره و ممکنه الان سرش شلوغ باشه. در جوابش نوشتم : وقتی عاشق باشی و عاشقت باشن میشه خوب بود مثل روز اول آشنایی مثل حالا که اگه بودی محکم بوست میکردم.
در جوابم نوشت :میزدی .....

نوشتم : میزدم؟؟؟

جوابی بهم نداد ولی حس اون لحظه ام بارونی شد.
 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت   توسط مریم  | 

با دل تنگم میسازی؟

 

یادمه زمان دانشجویی رادیو پیام زیاد گوش میدادم . دلیلش هم این بود که باعث میشد روی مطالبی که میخونم تمرکز پیدا کنم . شبهای سه شنبه برنامه آقای صالح علا بود و بیشتر وقتها نوشته های خودش رو میخوند و خدا میدونه چه لحن گرم و دلنشینی داشت . طوری که به نظر من هیچ کس تا حالا اونطوری صحبت نمیکرد و مطلب نمیخوند . البته ایشون در حال حاضر شبکه ۴ هر شب یک برنامه جالب دارن . یکی از شعرهاش که زیاد هم میخوند و هیچ وقت از یادم نمیره این بود :

گل نیلوفر آبی پشت پلک من میخوابی

میشی خورشیدی خصوصی واسه خودم بتابی

آروم آروم بازی بازی با دل تنگم می سازی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت   توسط مریم  | 

خرم کسی که دارد در روزگار یاری

 

 

یک نوار از گلپایگانی بود که اونوقتها بابا اونو زیاد گوش میکرد . من زیاد ازش خوشم نمیومد چون بیشترش آواز بود و چهچه که واقعا گوش دادنش حوصله میخواست . اما بابا دوستش داشت و بیشتر وقتها هم با اون خوابش میبرد . منم وقتی میخوابید یواشکی میرفتم و خاموشش میکردم ولی یک هو بیدار میشد و میگفت چرا خاموشش کردی ؟ دارم گوش میدم ...منم با عذر خواهی دوباره روشنش میکردم . یک خانمی هم بود که شعرهارو دکلمه میکرد . این قسمت رو دوست داشتم و تقریبا همه شعرها رو حفظ بودم . یکی از اون شعرها این بود:

خرم کسی که دارد در روزگار یاری                 خوش آنکه میگذارد با یار روزگاری

مشتاق روی گل را از خار نیست چاره            این نکته می سراید هر بلبلی به زاری

یادمه سال دوم دبیرستان این شعر رو روی نیمکت مدرسه نوشتم . فرداش دیدم یک نفر از بچه های اون شیفت در جواب شعرم نوشته :

ای که از یار نشان میطلبی یار کجاست          همه یارند ولی یار وفادار کجاست

برام جالب بود . شعر دقیقا جواب چیزی بود که من نوشته بودم . این جریان هیچ وقت از یادم نرفت وبیشتر وقتها خاطره اش رو  همونطوری که اینجا نوشتم توی ذهنم مرور میکنم . یادش بخیر ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت   توسط مریم  | 

آنچه نمیخواهم

 

در کجای این همه غصه خوردن راهی برای دیگر،هرگز غصه نخوردن خواهی یافت ؟

کجای این همه گریه های پی در پی روزنه ای روشن برای خندیدن خواهی یافت ؟

از این همه زخمی که بر دلت نشانده اند کجا مرهمی خواهی یافت ؟

دلی به مهربانی تمام آنچه می توان نصیب کسی از عشق دانست ، نصیب داشته ای پس دیگر چه میخواهی ؟

ـ هیچ هیچ هیچ

از این میان آنچه نمیخواهم بی مهری است . آنچه نمیخواهم نگاههای سرد و خالی از مهربانی است که دلم را هزار تکه کرده است . آنچه نمیخواهم لبخندی است که در آن کینه بیش از مهر نداشته آن لبخند  به  صورتم چنگ می زند ... آنچه نمیخواهم دروغ است . دروغی که تو به من میگویی و من میفهمم . ای کاش نمیفهمیدم ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت   توسط مریم  | 

رهگذران

 

 

بگذار همه آن کسانی که از نزدیکی من میگذرند چون سوارانی باشند که می تازند و نقش سم اسبانشان برای همیشه به سمت من ادامه خواهد داشت . من هم رهگذری هستم چون آنان. اما هرگز نمیخواهم در سرزمینشان بتازم ... آرامتر از یک نسیم خواهم گذشت .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت   توسط مریم  | 

هوا را از من بگیر خنده ات را نه

 

هوا را از من بگیر

خنده ات را نه

تو را بانو نامیده ام

بسیارند از تو بلندتر،بلندتر

بسیارند از تو زلالتر،زلالتر

بسیارند از تو زیباتر،زیباتر

اما بانو تویی

از خیابان که میگذری

نگاه کسی را به دنبال نمی کشانی

کسی تاج بلورینت رانمی بیند

کسی بر فرش سرخ زرین زیر پایت

نگاهی نمی افکند

و زمانی که پدیدار میشوی

تمامی رودخانه ها به نغمه درمی آیند

زنگ ها آسمان را میلرزانند

و سرود جهان را پر میکند

تنها تو و من

به آن گوش می سپاریم

نوشته پابلو نرودا

ترجمه احمد پوری

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت   توسط مریم  | 

پاییز

 

آنکه می گوید دوستت دارم دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می جوید

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت   توسط مریم  | 

آن روزهای خوب

 

 

گشتن بی ثمرم در کوچه های خاطره تنها از دور خیلی دور  دستان پر التماسم را در دستان  سایه ات میگذارد. تو را می بینم که در سرمای یک روز سرد زمستانی در حالی که صورتت از سرما قرمز شده و لبهایت خشک شده زیر درخت کاج ایستاده ای .  کیسه ای کوچک به همراه داری و یک شاخه گل ... چقدر از دیدنت خوشحال میشوم ... من مثل همیشه دیر کردم ، با لبخندی به سویم می آیی . آنقدر برایم دلنشین است که همه چیز را فراموش میکنم و فقط تو را می بینم ... لبخندت برایم همه چیز است همه چیز .چرا که در آن عشق هست ، مهربانی هست ،آینده هست...

داخل کیسه مثل همیشه پر است از چیزهای خوشمزه ای که میدانی دوست دارم . گوجه فرنگیهای گیلاسی کوچک به همراه یک تخم مرغ رسمی پخته شده که میگویی دو زرده است! و سیب ...

راستی هیچ می دانی سقاخانه مان را خراب کردند ؟ چقدر آنجا شمع روشن کردیم .تو همیشه شمع های جورواجور می آوردی... شمع شکل سیب ،گل،استکانی ... خیلی ها می آمدند شمع روشن میکردند و با گریه می رفتند ... ما هم شمع روشن می کردیم اما گریه نمی کردیم ... شاید گاهی فقط غمگین بودیم.

 دلم آن روزها را میخواهد ... دلم بهانه آن روزهایی را دارد که فقط عشق بود فقط عشق، بدون هیچ رنگی یا نیرنگی و اصلا نمی تواند باور کند که آن روزها رفته اند... آن روزهای خوب

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت   توسط مریم  |