نبودم ... حالا هستم ...
امتداد نگاهت آغاز زندگیست و آغاز زندگی مفهوم پاک مهربانی و عشق
بگذار انسان ساده ترین دروغهای خوب را باور کند
نبودم ... حالا هستم ...
امتداد نگاهت آغاز زندگیست و آغاز زندگی مفهوم پاک مهربانی و عشق
هر روز که از خواب بیدار میشم هر شب که به خواب میرم . هر وقت قدم میزنم . هر وقت زیباییها رو میبینم . هر وقت صدای تو رو که قلبم رو میلرزونه میشنوم .هر وقت توی خواب میبوسمت... خدا رو شکر میکنم که به قلبم عشقی بخشید که در کنارش با همه سختی ها احساس امنیت و آرامش میکنم .وقتی کنارمی زندگی هر لحظه اش مثل یک معجزه میمونه. ای کاش روزمرگیها ما رو از هم دور نکنه . ای کاش هر روز مثل روز اول آشناییمون باشه.پر از شوق پر از خواستن پر از امید....
بهش اس ام اس دادم دوست دارم تو دنیای منی. خوبی؟
جواب داد خوبم تو خوفی؟
انتظار داشتم یک کمی رمانتیکتر جوابمو بده . گذاشتم به حساب اینکه سرکاره و ممکنه الان سرش شلوغ باشه. در جوابش نوشتم : وقتی عاشق باشی و عاشقت باشن میشه خوب بود مثل روز اول آشنایی مثل حالا که اگه بودی محکم بوست میکردم.
در جوابم نوشت :میزدی .....
نوشتم : میزدم؟؟؟
جوابی بهم نداد ولی حس اون لحظه ام بارونی شد.
یادمه زمان دانشجویی رادیو پیام زیاد گوش میدادم . دلیلش هم این بود که باعث میشد روی مطالبی که میخونم تمرکز پیدا کنم . شبهای سه شنبه برنامه آقای صالح علا بود و بیشتر وقتها نوشته های خودش رو میخوند و خدا میدونه چه لحن گرم و دلنشینی داشت . طوری که به نظر من هیچ کس تا حالا اونطوری صحبت نمیکرد و مطلب نمیخوند . البته ایشون در حال حاضر شبکه ۴ هر شب یک برنامه جالب دارن . یکی از شعرهاش که زیاد هم میخوند و هیچ وقت از یادم نمیره این بود :
گل نیلوفر آبی پشت پلک من میخوابی
میشی خورشیدی خصوصی واسه خودم بتابی
آروم آروم بازی بازی با دل تنگم می سازی
یک نوار از گلپایگانی بود که اونوقتها بابا اونو زیاد گوش میکرد . من زیاد ازش خوشم نمیومد چون بیشترش آواز بود و چهچه که واقعا گوش دادنش حوصله میخواست . اما بابا دوستش داشت و بیشتر وقتها هم با اون خوابش میبرد . منم وقتی میخوابید یواشکی میرفتم و خاموشش میکردم ولی یک هو بیدار میشد و میگفت چرا خاموشش کردی ؟ دارم گوش میدم ...منم با عذر خواهی دوباره روشنش میکردم . یک خانمی هم بود که شعرهارو دکلمه میکرد . این قسمت رو دوست داشتم و تقریبا همه شعرها رو حفظ بودم . یکی از اون شعرها این بود:
خرم کسی که دارد در روزگار یاری خوش آنکه میگذارد با یار روزگاری
مشتاق روی گل را از خار نیست چاره این نکته می سراید هر بلبلی به زاری
یادمه سال دوم دبیرستان این شعر رو روی نیمکت مدرسه نوشتم . فرداش دیدم یک نفر از بچه های اون شیفت در جواب شعرم نوشته :
ای که از یار نشان میطلبی یار کجاست همه یارند ولی یار وفادار کجاست
برام جالب بود . شعر دقیقا جواب چیزی بود که من نوشته بودم . این جریان هیچ وقت از یادم نرفت وبیشتر وقتها خاطره اش رو همونطوری که اینجا نوشتم توی ذهنم مرور میکنم . یادش بخیر ...
در کجای این همه غصه خوردن راهی برای دیگر،هرگز غصه نخوردن خواهی یافت ؟
کجای این همه گریه های پی در پی روزنه ای روشن برای خندیدن خواهی یافت ؟
از این همه زخمی که بر دلت نشانده اند کجا مرهمی خواهی یافت ؟
دلی به مهربانی تمام آنچه می توان نصیب کسی از عشق دانست ، نصیب داشته ای پس دیگر چه میخواهی ؟
ـ هیچ هیچ هیچ
از این میان آنچه نمیخواهم بی مهری است . آنچه نمیخواهم نگاههای سرد و خالی از مهربانی است که دلم را هزار تکه کرده است . آنچه نمیخواهم لبخندی است که در آن کینه بیش از مهر نداشته آن لبخند به صورتم چنگ می زند ... آنچه نمیخواهم دروغ است . دروغی که تو به من میگویی و من میفهمم . ای کاش نمیفهمیدم ...
بگذار همه آن کسانی که از نزدیکی من میگذرند چون سوارانی باشند که می تازند و نقش سم اسبانشان برای همیشه به سمت من ادامه خواهد داشت . من هم رهگذری هستم چون آنان. اما هرگز نمیخواهم در سرزمینشان بتازم ... آرامتر از یک نسیم خواهم گذشت .
هوا را از من بگیر
خنده ات را نه
تو را بانو نامیده ام
بسیارند از تو بلندتر،بلندتر
بسیارند از تو زلالتر،زلالتر
بسیارند از تو زیباتر،زیباتر
اما بانو تویی
از خیابان که میگذری
نگاه کسی را به دنبال نمی کشانی
کسی تاج بلورینت رانمی بیند
کسی بر فرش سرخ زرین زیر پایت
نگاهی نمی افکند
و زمانی که پدیدار میشوی
تمامی رودخانه ها به نغمه درمی آیند
زنگ ها آسمان را میلرزانند
و سرود جهان را پر میکند
تنها تو و من
به آن گوش می سپاریم
نوشته پابلو نرودا
ترجمه احمد پوری
آنکه می گوید دوستت دارم دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می جوید
گشتن بی ثمرم در کوچه های خاطره تنها از دور خیلی دور دستان پر التماسم را در دستان سایه ات میگذارد. تو را می بینم که در سرمای یک روز سرد زمستانی در حالی که صورتت از سرما قرمز شده و لبهایت خشک شده زیر درخت کاج ایستاده ای . کیسه ای کوچک به همراه داری و یک شاخه گل ... چقدر از دیدنت خوشحال میشوم ... من مثل همیشه دیر کردم ، با لبخندی به سویم می آیی . آنقدر برایم دلنشین است که همه چیز را فراموش میکنم و فقط تو را می بینم ... لبخندت برایم همه چیز است همه چیز .چرا که در آن عشق هست ، مهربانی هست ،آینده هست...
داخل کیسه مثل همیشه پر است از چیزهای خوشمزه ای که میدانی دوست دارم . گوجه فرنگیهای گیلاسی کوچک به همراه یک تخم مرغ رسمی پخته شده که میگویی دو زرده است! و سیب ...
راستی هیچ می دانی سقاخانه مان را خراب کردند ؟ چقدر آنجا شمع روشن کردیم .تو همیشه شمع های جورواجور می آوردی... شمع شکل سیب ،گل،استکانی ... خیلی ها می آمدند شمع روشن میکردند و با گریه می رفتند ... ما هم شمع روشن می کردیم اما گریه نمی کردیم ... شاید گاهی فقط غمگین بودیم.
دلم آن روزها را میخواهد ... دلم بهانه آن روزهایی را دارد که فقط عشق بود فقط عشق، بدون هیچ رنگی یا نیرنگی و اصلا نمی تواند باور کند که آن روزها رفته اند... آن روزهای خوب